![]() |
![]() |
|
|
چهره من درآيينه چون به ثبوت ميرسد
بهت من ازحضور تو،تا به سكوت ميرسد آمدنت شب مرا نقش بر آب ميكند بي تو صداي ناله ام تا ملكوت ميرسد ......بر تو اما قافله چشم اميد بسته ام بي تو تمام جاده ها تا برهوت ميرسد ....هرشب اگر در آيينه، بي تو شكست مي خورم بي تو ولي بدون شك، من به ثبوت ميرسد (دكتر پرويز فرشيد)
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم بهمن 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
آه ...........
آنگاه ........... کسی که با کسی دل داد و دل بست.... به آسونی نمیتونه کشه دست.... اگر آمد شدن را ره به ببندند... همون راه محبت کی توان بست.....
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
مادامیکه به پست فطریهای این بشر خاکی (مرد)
از گوشه چشم نیم نگاهی می اندازم جز ... شرارت و بد ذاتی در او چیزی نمی یابم...... آه که چقدر این لحظات و این افکار شوم است کی می رسد زمانیکه این لحظات و افکار بشر خاکی ....... تمام شود...... و من بهترین و عزیزترین شوم....... آن زمان شاید بهترین روزهای زندگیم باشد........ به امید آن روز.... |
|
+ نوشته شده در
هفدهم مهر 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
آه چقدر دلم تنگه
اگر می شد همه نامردی های روزگارو فقط و فقط با یک نگاه نابود کرد چقدر خوب می شد آنگاه می شد گفت که شاید کمی از دلتنگیهایم کم می شد آه که این یک کار را هم نمی توانم بکنم فقط و فقط به خاطر برادر عزیزم |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم مهر 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
دارم از این درد تنهایی نابود میشم ....
چکار کنم .... راهی برام نموده.... ای خدای بزرگ کمکم کن... به دادم برس...ای تنهاترین کسم در زندگی .... نجاتم بده از این همه در به دری و غریبی... ای خدای فریاد رس... به فریادم برس... |
|
+ نوشته شده در
چهاردهم مهر 1386ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط دريا |
|
من از آن روز هجران می هراسم..... من از امواج و توفان می هراسم..... دمی که می رسد کشتی به گرداب..... از آن حال پریشان می هراسم.....
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم مهر 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
اگر تو باز نگردی... امید آمدنت را به گور خواهم برد... وکس نداند... که در فراق تو دیگر... چگونه خواهم زیست... چگونه خواهم مرد... واقعا چگونه؟ |
|
+ نوشته شده در
یازدهم مهر 1386ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
|
|
+ نوشته شده در
یازدهم مهر 1386ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دهم مهر 1386ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
عزیزم بر دلم از غم غباره ....
همیشه این دلم با غم دچاره .... دل من میل شادی نداره .... خرابی میل آبادی نداره .... |
|
+ نوشته شده در
دهم مهر 1386ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دهم مهر 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
در جوانی گریه کردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد خوردن سیلی چنان از زندگی سیرم نمود آرزوی مرگ کردم ولی مرگ هم شادم نکرد من به مرگ راضیم اما نمی آید اجل بخت بد بین کز اجل هم ناز باید کشید..... |
|
+ نوشته شده در
دهم مهر 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط دريا |
|
|
باز من ماندم و زمان ....
باز من ماندم و دیوارهای ترک خورده ای.... باز من تنها شدم و.... تنهایی را حس کردم.... ولی این بار فرق می کند.... من کجایم تا به خود بپیوندم؟ |
|
+ نوشته شده در
نهم مهر 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
به که گویم غم این قصه ویرانی خویش غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش مگه از هیچ ندارم نکنم شکوه از او که شدم بنده پا بسته و سودایی خویش به کدامین گنه این گونه مجازات شدم همه دم نالیدم و سوختم ز پشیمانی خویش من از این پس شده ام راوی و می گویم همه شب غزل چشم تو و قصه نادانی خویش |
|
+ نوشته شده در
هفتم مهر 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
تنهايي ام را از ديواري بلند پرت كردم،شكست
دوربين نگاهم را به سوي آسمان چرخاندم و در لابلاي ابرها، پرنده اي به سوي نور پرواز مي كرد و ناگهان سكوتي سنگين حاكم شد و چه زود اين سكوت نيز شكست و تازه اين سر آغاز رودها بود....
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم شهریور 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
يادمان باشد
فقط از خدا بخواهيم و از خدا، فقط خدا را بخواهيم، زيرا از خدا، غير از خدا خواستن، كم خواستن است. |
|
+ نوشته شده در
سی ام شهریور 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط دريا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دريا:
بي نهايت بيكران غرق كردن بي نهايت غم و غصه ها مي توان گفت: كه رسيدن به وصال است. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
روزگار از خود مي گويد... |
|
RSS
|